چرب گو ی
لغت نامه دهخدا
چربگوی. [ چ َ ] ( نف مرکب ) کسی باشد که بسخنان خوش دل مردم بجانب خود راغب سازد. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). چربگو. چرب زبان. چرب سخن. زبان آور و فصیح. آنکه سخن شیرین و دلنشین گوید. چرب گفتار:
زبان و روان بایدت چربگوی
خرد رهنمای و دل آزرمجوی.فردوسی.یکی مرد بینادل چربگوی
ز لشکر گزین کرد باآبروی.فردوسی.زبان آوری چربگوی از مهان
فرستاد نزدیک شاه جهان.فردوسی.همی رای زد با یکی چربگوی
کسی کو سخن را دهد رنگ و بوی.فردوسی.کسی که ژاژ دراید بدرگهش نشود
که چربگویان آنجا شوند کندزبان.فرخی.با آهستگی چربگوی باش که چرب سخنی دوم جادوئیست. ( قابوسنامه ). || کنایه از چاپلوس. || فریبنده. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). رجوع به چرب زبان و چرب سخن و چربگو شود.
فرهنگ فارسی
( چرب گو ی ) ( صفت ) ۱- شیرین زبان خوش سخن. ۲- متملق چاپلوس.
جمله سازی با چرب گو ی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر صد چرب گوی آید بحربم بچربی بر همه خوبان بچربم