سر و پا گم کردن

مترادف‌ها

دستپاچه شدن، گیج شدن، پریشان شدن

متضادها

آرامش داشتن، تسلط داشتن، خود را یافتن

لغت نامه دهخدا

سر وپا گم کردن. [ س َ رُ گ ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از حیران و سراسیمه شدن. ( آنندراج ):
فرستاده زان پاسخ مغزدار
سر و پای گم کرد بی مغزوار.میرخسرو ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

کنایه از حیران و سراسیمه شدن.

جمله سازی با سر و پا گم کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چندین سر و پای نازنین از سر و دست| از مهر که پیوست و به کین که شکست

💡 به خرابات مغان بی سر و پا خواهم رفت دردمندانه به امید دوا خواهم رفت

💡 ترک چشمت به کفش خنجر مژگان از چیست با من بی سر و پا بر سر جنگ است چرا؟

💡 سيد مرقوم گفت: منبر مال هر بى سر و پا نيست، خصوصا عرشه آن. به اين واسطهگفتگويشان شد.

💡 اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را

💡 هوا سامان هستی شد حیات بی سر و پا را نفس‌ کو تا رسد آیینهٔ ما هم به بهتانی

💡 وقتی او متوجه شد که تمام مدارک مهم پرونده ناپدید شده‌اند، چنان دچار اضطراب شد که برای مدتی طولانی دچار سر و پا گم کردن گشت.

💡 خبر ناگهانی از تغییر برنامه‌های سفر، باعث شد تا تمام اعضای گروه برای تصمیم‌گیری سریع دچار سر و پا گم کردن و آشفتگی شوند.

💡 او در میان جمعیت شلوغ و پر سر و صدا، به دلیل گم کردن راه خود، دچار سر و پا گم کردن شد و نمی‌دانست به کجا برود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران