دور جا ی

لغت نامه دهخدا

دورجای. ( اِمرکب ) دورجا. مسافت دور. فاصله دور و دراز. فاصله ٔبسیار: استادم به تهنیت برنشست... حصیری با پسر تا دورجای پذیره آمدند. ( تاریخ بیهقی ). لشکردر سلاح صف کشیده بودند از نزدیک سرای پرده تا دورجای از صحرا. ( تاریخ بیهقی ). و بسیار غلام ایستاده از کران صفه تا دورجای. ( تاریخ بیهقی ). صف از در باغ شادیاخ به دورجای رسید. ( تاریخ بیهقی ). و هیچ نیاسود از تاختن به دورجایها. ( مجمل التواریخ و القصص ). اسکندررومی را به دورجای رفتن به سمر مثل زده اند. ( مجمل التواریخ و القصص ). غزا و تاختن او به دورجای رسید. ( مجمل التواریخ و القصص ). و معنی رایش آن است که به دورجای تاختن کرد و کند. ( مجمل التواریخ و القصص ). فراش همی پرده می آویخت اندر بستان به عیسی آباد به دورجای. ( مجمل التواریخ و القصص ). رجوع به دورجا شود.

فرهنگ فارسی

( دور جا ی ) ( اسم ) جای دور مکان دور مکان بعید.، دور جار. مسافت دور.

جمله سازی با دور جا ی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 با توهمسایگی چه سود کند دل ز هم دور جا به هم نزدیک

💡 شوم صبور چو از تو سزای من هجران اگر شوم زدرت دور جای من داراست

💡 آن همه نالهٔ صبا از دور جای می‌شنید و گفت هان دیگر میای

💡 جوع یوسف بود آن یعقوب را بوی نانش می‌رسید از دور جا

💡 خلقی درین میانه چو خاشاک سوختند کآتش گرفت خاصه درین دور جای خاک

تک پر یعنی چه؟
تک پر یعنی چه؟
ایده آل یعنی چه؟
ایده آل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز