دمک

لغت نامه دهخدا

دمک. [ دُ م ُ ] ( ع اِ ) ج ِ دَموک. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). رجوع به دموک شود.
دمک. [ دَ ] ( ع مص ) نیک دویدن خرگوش. ( دهار ). || ساییدن و آرد مانند کردن چیزی را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). سودن. ( المصادر زوزنی ) ( از اقرب الموارد ). || استوار کردن چیزی را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || تاب دادن رسن دلو را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). || برجستن فحل بر ناقه. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || بالا آمدن آفتاب. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

نیک دویدن خرگوش.

جمله سازی با دمک

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در میخانه رحمت بود خاک نجف ای دل بود با آن سگ کو یک دمک همدوش بنشینم

💡 از پیشگه وصل چو برخاست عراقی با تو دمکی خوش بنشستیم دگربار

💡 یک دمک باری درخانه ببایست نشست تا بدیدندی روی تو عزیزان و تبار

💡 از وصالت دمکی خسته ی هجران بنواز که شدم روز ز هجران چو شب تار بگو

💡 به زکات رخ زیباش و جوانی آخر چه شود گر دمکی با غم ما پردازد