بی کام

لغت نامه دهخدا

بی کام. ( ص مرکب ) ( از: بی + کام ) ناکام. محروم. ( ناظم الاطباء ). بی مراد:
بشش ماه بستدبشش بازداد
بدرویش بی کام و مرد نژاد.فردوسی.فرود سیاوخش بی کام و نام
چو شد زین جهان نارسیده بکام.فردوسی.بدان شهر دختر فراوان بدی
که بی کام جوینده نان بدی.فردوسی.ششم هفته را زال و رستم بهم
رسیدند بی کام و دل پر ز غم.فردوسی.لیلی ز فراق شوی بی کام
میجست ز جا چو گور از دام.نظامی. || ناامید. ( ناظم الاطباء ). || برخلاف میل. ( یادداشت مؤلف ):
همی خواهداز من که بی کام من
ببرد ز دل خواب و آرام من.فردوسی.- به بی کام کسی؛ بخلاف میل او.نه بمراد و کام او. به نامرادی او:
چو ماهوی مر شاه رامانده دید
به بی کام او تخت را رانده دید.فردوسی.|| بی خواست. بی اراده: شاشه؛ آب تاختن مردم بود که بی کام برآید. ( حاشیه لغت فرس اسدی نخجوانی ). و رجوع به کام شود.

فرهنگ فارسی

ناکام. محروم. بی مراد یا ناامید. یا بی خواست بی اراده شاشه.

جمله سازی با بی کام

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه روز او را قرار و نه شب آرام به کام دشمنان افتاده بی کام

💡 نه بی روی تو خواهم زندگانی نه بی کام تو خواهم کامرانی

💡 هزاران دام جوید مرد بی کام که کام خویش را گیرد بدان دام

💡 بسا مهر پیوسته و بسته دل که او کرد بی کام دل زیر گل

💡 چنین داد پاسخ که بی کام شاه نشاید رسانید پیغام شاه

💡 ز بی کامی دلم تنگ آمد از زیست تو میدانی که کام چون منی چیست

نام یعنی چه؟
نام یعنی چه؟
سوپر یعنی چه؟
سوپر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز