بی خواست

لغت نامه دهخدا

بی خواست. [ خوا / خا ] ( ق مرکب ) بی طلب. بدون آنکه خواهند. بی نیت و اراده و قصد قبلی. || ناطلبیده. ( غیاث ) ( آنندراج ). بدون اراده. ( ناظم الاطباء ).
- بی خواست خدا؛ بدون مشیت خدا.
|| بی تلاش. ( غیاث ) ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

بی طلب ٠ بدون آنکه خواهند ٠ بی نیت و اراده و قصد قبلی ٠ یا ناطلبیده ٠

جمله سازی با بی خواست

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بهتر از گنج گهر بی خواست بخشیدن بود پاس آب روی سایل از کریمان داشتن

💡 برآمد از دلش بی خواست فریاد ز فریادی که زد بی خود بیفتاد

💡 چو رفتن خواست از پهلوی خسرو بر آمد از دلم فریاد بی خواست

💡 جویا چو ببیند به چمن مصحف رویش بی خواست براند به زبان نام خدا گل

💡 هر آه که بی خواست برآمدزدل من از بهر برون آمدن از خویش رسن شد

روان یعنی چه؟
روان یعنی چه؟
کلمه یعنی چه؟
کلمه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز