بد اصل

لغت نامه دهخدا

بداصل. [ ب َ اَ ] ( ص مرکب ) بدنژاد. فرومایه.( آنندراج ). بدذات. بشوتن. بدسرشت. پست نژاد. ( از ناظم الاطباء ). بدنسب. بدگوهر. بدگهر. بی گوهر. نانجیب. ( یادداشت مؤلف ). قَمْهَد. ( منتهی الارب ):
می آزاده پدید آرد از بداصل
فراوان هنر است اندرین نبید.رودکی.ز بداصل چشم بهی داشتن
بود خاک در دیده انباشتن.فردوسی.از مردم بداصل نخیزد هنر نیک
گویند نخستین سخن از نامه پازند
آنست که با مردم بداصل مپیوند.لبیبی.کافور نخیزد ز درختان سپیدار.منوچهری.کی گردد مه مردم بداصل بدعوی
کی گردد نو پیرهن کهنه به آهار.سنایی.مرد بداصل هست بدکردار
مطلب بوی نافه از مردار.مکتبی.

فرهنگ فارسی

بد نژاد فرومایه.

جمله سازی با بد اصل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بیخ دین خشکست خود بد اصل را دان که او قابل نباشد وصل را

💡 کشیدن همه آسانترست بر عاقل از آنکه خدمت بد اصل ناسزا کردن

💡 او عاصی و بد اصل تو با اصل و اطاعت او دشمن و تو دوست وی از کفر و تو ز اسلام

💡 تو ز بد اصلان ببُر پیوند را دور گردان از بر خود گند را

💡 درین قصه میده بخندید و گفت «ز بد اصل نیکی نداری امید»

💡 مرا زنا کس و بد اصل نیست چشم وفا چگونه دیو لعین پاک چون فرشته شود

برعیس یعنی چه؟
برعیس یعنی چه؟
شط العرب یعنی چه؟
شط العرب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز