کمند افکن

لغت نامه دهخدا

کمندافکن. [ ک َ م َ اَ ک َ ] ( نف مرکب ) کمندافکننده. کمندانداز. آنکه کمند می اندازد. ( ناظم الاطباء ):
بیامد دمان پیش گردآفرید
چو دخت کمندافکن او را بدید...فردوسی.به رستم چنین گفت کای نامدار
کمندافکن و گرد و جنگی سوار.فردوسی.به کردار دریا زمین بردمید
کمندافکن و گور شدناپدید.فردوسی.پری کی بود رودساز و غزل خوان
کمندافکن و اسب تاز و کمان ور.فرخی.ناوک اندازی و زوبین فکن و سخت کمان
پهنه بازی و کمندافکنی و چوگان باز.فرخی.رعد تبیره زن است برق کمندافکن است
وقت طرب کردن است می خور کت نوش باد.منوچهری.چو دست کمندافکنان روز کار
همه شاخها پر ز پیچنده مار.اسدی.شهی که همچو سکندر سپهبدان دارد
سنان گذار و کمندافکن و خدنگ انداز.سوزنی.قصد کمین کرده کمندافکنی
سیم زره ساخته رویین تنی.نظامی.کمندافکنانی که چون تند شیر
درآرند سرهای پیلان به زیر.نظامی.و رجوع به کمند افکندن و کمندانداز شود.

فرهنگ فارسی

کمند افکننده. کمند انداز

جمله سازی با کمند افکن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در راه بماند ار کمندی در روزنم افکن ز پرتو

💡 بگو تا خود چه سر داری که مه را در کمند آری ندانم کز سیه کاری کمندی یا کمند افکن

💡 کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

💡 تو صید عالم قدسی درین دشت کمند وحدتی بر خویش افکن

نجورسن یعنی چه؟
نجورسن یعنی چه؟
الشهور یعنی چه؟
الشهور یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز