لغت نامه دهخدا
کارنامه خوان. [ م َ / م ِ خوا / خا ] ( نف مرکب ) شاهنامه خوان. داستانسرا. || صفت کاراسی. رجوع به کاراسی شود:
قمری ز تو فارسی زبان گشت
کاراسی کارنامه خوان گشت.خاقانی.
کارنامه خوان. [ م َ / م ِ خوا / خا ] ( نف مرکب ) شاهنامه خوان. داستانسرا. || صفت کاراسی. رجوع به کاراسی شود:
قمری ز تو فارسی زبان گشت
کاراسی کارنامه خوان گشت.خاقانی.
شاهنامه خوان داستانسرا، ( صفت ) کسی که کتابهای سر گذشت بزرگان را برای دیگران بخواند شاهنامه خوان: [ قمری ز تو فارسی زبان گشت کار اسی کار نامه خوان گشت ]. ( تحفه العراقین )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ز کارنامه او گر دو داستان خوانی بخنده یاد کنی کارهای اسکندر