مهار گسسته

لغت نامه دهخدا

مهارگسسته. [ م َ / م ِ گ ُ س َس ْ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) سرکش و گستاخ. ( ناظم الاطباء ). خلیعالعذار. || افسارگسسته. سرخود. خودسر. ( از یادداشتهای مؤلف ): اشتری جسته و مهارگسسته بر من گذشت. ( سندبادنامه ص 131 ).

فرهنگ فارسی

سرکش و گستاخ ٠ یا افسار گسسته ٠ سرخود ٠ خودسر ٠

جمله سازی با مهار گسسته

💡 و آنجا که عنف دست تغلب بر آورد بینی گسسته اشتر دیوانه را مهار

💡 چنان دید کز تازیان صدهزار هیونان مست و گسسته مهار

💡 میان عالم و جاهل تفاوت این قدرست که این کشیده عنان باشد آن گسسته مهار

💡 تا کجا پای او به سنگ آید کاین چنین می رود گسسته مهار

💡 بچنگ اندرون گرزهٔ گاوسار بسان هیونی گسسته مهار