فیروزه گنبد

لغت نامه دهخدا

فیروزه گنبد. [ زَ یا زِ گُم ْ ب َ] ( اِ مرکب ) فلک. آسمان. فیروزه ایوان. فیروزه دریا. فیروزه سقف. فیروزه چادر. فیروزه چرخ:
کوس وحدت زن در این فیروزه گنبدکاندر او
از نوای کوس وحدت بر نوایی برنخاست.خاقانی.

جمله سازی با فیروزه گنبد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سوخته گردد شرار کز نفس سوخته گنبد فیروزه را فرق بریده است صبح

💡 تو در ظلمات شب کفران وبرایت بر کرده در این گنبد فیروزه مشاعل

💡 در فضای صحن ایوان تو معماران صنع گنبد فیروزه ی نه طاق شش در ساخته

💡 در دیده ی هر دیده که مستغرق نورست این گنبد فیروزه بود کم ز حبابی

💡 به شهاب نفس از گنبد فیروزه دل در شش اطراف جهان دیو ندم ریخته اند

گوسفند یعنی چه؟
گوسفند یعنی چه؟
ترد کردن یعنی چه؟
ترد کردن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز