بو فروشی

لغت نامه دهخدا

بوفروشی. [ ف ُ ] ( حامص مرکب ) بوی فروشی. شغل عطار و مشک فروش. عمل بوفروش:
در چین سر زلف تو دربوی فروشی
دم جز بخطا می نزند نافه آهو.ابن یمین.|| ( اِ مرکب ) دکان عطار. محل فروش عطرها. و رجوع به بو و بوفروش شود.

فرهنگ فارسی

شغل عطار و مشک فروش. عمل بو فروش یا دکان عطار. محل فروش عطرها.

جمله سازی با بو فروشی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 یوسف به سیم قلب فروشی نه کار ماست از دست، نقد وقت خود آسان نمی دهیم

💡 بیشترین موارد رایج در مراکز خرده فروشی برای جایگزینی ظروف شیشه ای آبجو، قوطی‌های نوشیندنی و بطری‌های آلومینیومی هستند؛ به‌طور معمول برای حجم‌های بزرگتر، بشکه‌های کوچک مورد استفاده قرار می‌گیرند.

💡 مفتخور را با زر ملت فروشی می‌خرید ای گروه مفتخر ملت‌فروشی تا به کی؟

💡 واقف اسرار دلها، بر ضمیرم شاهد است اینکه نبود خود فروشی مطلبم زین اعتذار

💡 در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است

💡 تقاطع اصلی دیگر جمال‌زاده می‌باشد که وجود مبل‌فروشی‌ها در آن، زمینهٔ ایجاد فروشگاه‌های پارچه‌مبلی را پیش آورده‌است. مغازه‌های زرین ملامین، آینه، و شمعدان فروشی‌ها در کنار مبل‌فروشی‌ها می‌باشند.

دلخ یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز