شکسته دلی

لغت نامه دهخدا

شکسته دلی. [ ش ِ ک َ ت َ / ت ِ دِ ] ( حامص مرکب ) حالت و صفت شکسته دل. آزرده خاطری. رنجیدگی دل. رنجیده دلی. دل رنجوری:
گرچه دلت شکست ز مستی شکسته نام
بر خویشتن شکسته دلی چون کنی درست.خاقانی.چون پنج روز آدینه بود اندر مسجد جامع سیستان هیچکس نماز نکرد از شکسته دلی. ( راحةالصدور راوندی ).
رجوع به شکسته دل شود.

فرهنگ فارسی

حالت و کیفیت شکسته دل.

جمله سازی با شکسته دلی

💡 در راه او شکسته دلی می‌خرند و بس بازار خودفروشی از آن راه دیگر است

💡 در خاطرت نیامد کآخر به عمر خویش بیچاره ای شکسته دلی یار داشتی

💡 بر آن شکسته دلی رحم کن ز روی کرم که ناامید ز درگاه یار می‌گذرد

💡 میان درد تو، دارم نهان شکسته دلی خوش است بخت سبویی که در شراب شکست

💡 از بس مصیبت تو عظیم اوفتاده است نام تو و شکسته دلی هر دو با هم است

💡 هم از شکسته دلی باشد ار زنم گه گه بر غم دشمن در پوست خنده چون فستق

اگزجره یعنی چه؟
اگزجره یعنی چه؟
کاباره یعنی چه؟
کاباره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز