جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 امامقلی خان هنگامی که شاه صفی عازم دفع شورش گرجستان بود، در روز جمعه ۲۰ ربیعالثانی در محل باغ قوشخانه طوقچی به اردوی شاه پیوست. شاه صفی او و پسرانش را به گرمی و مهربانی پذیرفت و به سوی قزوین راه افتادند. شاه صفی از سپاهی که جمع کرده بود سان دید و بعد از سان سه روز به جشن و شادکامی مشغول شدند. امامقلی خان به دلیل پیری از شرکت در جشن عذر خواست و صفی نیز عذرش را پذیرفت. پس از سه روز جشن، شاه صفی غفلتاً از مجلس میهمانی برخاست و بیآنکه کلامی بگوید به اتاق دیگر رفت. پس از نیم ساعت سه نفر از دژخیمان قوی هیکل داخل تالار شده سه پسر امامقلی خان را گرفته و بیرون بردند. آنها فوراً سر فرزندان امامقلی خان را بریدند. سه پسر خان، صفی قلی خان، فتح علی بیک و علی قلی بیک بودند و سه جلاد کلبعلی بیک، داوود بیک گرجی وعلی قلی بیک گرجی (برادر رستم خان گرجی) بودند. دو جلاد گرجی داماد امامقلی خان نیز بودند.
💡 شاه صفی به امامقلی خان دستور داد تا به دربار صفوی آید، تا با او در باب طغیان داوودخان در قراباغ مشورت شود. امامقلی خان به بهانهٔ این که پرتغالیان ارادهٔ آمدن به هرمز را دارند از رفتن نزد شاه صفی عذر خواست اما پس از چندین بار نامه نگاری راهی به جز رفتن به دربار برایش باقی نماند. او ابتدا پسرش صفی قلی خان را فرستاد. وی در ۱۷ صفر ۱۰۴۲ وارد دربار صفوی شد. هنگامی که امامقلی خان در فارس آمادهٔ حرکت میشد، پسر بزرگش به وی گفت: «خداوندگارا ما دررفتن به قتلگاه خود عجله میکنیم و عنقریب است که سرهای ما به پاهایمان خواهند افتاد. پدرش در پاسخ گفت: ای پسر من شاید تو راست بگوئی، و حق به جانب تو باشد ولی من تا به امروز به شاه صفی یاغی نشدهام و از اطاعت آنچه به من امر کرده خودداری ننمودهام و تا دم مرگ نیز اطاعت خواهم کرد. هر چه میشود بشود، پس به راه افتادند.»