فیروزه تاج
لغت نامه دهخدا
فیروزه تاج. [زَ / زِ ] ( اِ مرکب ) پیروزه تاج. ( فرهنگ فارسی معین ). تاجی که پیروزه در آن نشانیده باشند:
ز گستردنیها و از تخت عاج
ز دیبا و دینار و فیروزه تاج.فردوسی. || ( ص مرکب ) کسی که تاج فیروزه داشته باشد. ( آنندراج ):
شه ار هست کاوس فیروزه تاج
ز ما بایدش خواستن تخت عاج.نظامی.|| ( اِخ ) تاج کیخسرو را گویند.( برهان ).
جمله سازی با فیروزه تاج
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بسی پر ز خنده بر آن تخت عاج به سر برنهاده ز فیروزه تاج
💡 شه ار هست کاوس فیروزه تاج ز من بایدش خواستن تخت عاج