عرعری

لغت نامه دهخدا

عرعری. [ ع َ ع َ ] ( ص نسبی ) منسوب به عرعر. مانند عرعر. بسان درخت عرعر.
- قامت عرعری؛ قامت آخته و راست:
ترا ره نمایم که چنبر که را کن
به سجده مر این قامت عرعری را.ناصرخسرو ( دیوان چ تقوی ص 14 ). || بچه نحس و بداخلاق. عرعرو. ( از فرهنگ لغات عامیانه ). رجوع به عرعرو شود.
- عرعری کردن؛ خاصیت و جلوه درخت عرعر داشتن.
بید ار چه سبز و نغز و لطیف است در بهار
کی در چمن به جلوه کند بید عرعری.مجد همگر.

فرهنگ فارسی

منسوب به عرعر مانند عرعر

جمله سازی با عرعری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شاخی فزون نه ای و به اوصاف مختلف شمشاد و بید وگلبن و آزاد و عرعری

💡 تو را ره نمایم که چنبر کرا کن به سجده مر این قامت عرعری را

💡 شتر عرعری آب که در «ورناک» است بهر ترسم فکند کف به هوا در کشمیر

💡 رایات او چو دید نقیب بهشت گفتا زین راست‌تر به باغ بقا عرعری ندارم

💡 چون رسنهای الهی را گذر بر چنبرست پس تو گر مرد رسن جویی چرا چون عرعری

سلیطه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
اوشاخ یعنی چه؟
اوشاخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز