لغت نامه دهخدا
شکرگو. [ ش ُ] ( نف مرکب ) شکرگوی. شکرگزار. که سپاس نعمت حق یا خلق را بگوید. شاکر. ( از یادداشت مؤلف ):
گر ترشرو بودن آمد شکر و بس
همچو سرکه شکرگویی نیست کس.مولوی.و رجوع به شکرگزار و شکرگوی شود.
شکرگو. [ ش ُ] ( نف مرکب ) شکرگوی. شکرگزار. که سپاس نعمت حق یا خلق را بگوید. شاکر. ( از یادداشت مؤلف ):
گر ترشرو بودن آمد شکر و بس
همچو سرکه شکرگویی نیست کس.مولوی.و رجوع به شکرگزار و شکرگوی شود.
شکر گوی شکر گزار شاکر.
💡 ایکه مدام می کشی می بخیال لعل او شاد نشین و شکر گو عیش مدام خویش را
💡 این چنین دولت غنیمت دار تو روز و شب پیوسته حق را شکر گو
💡 چون شکر من تو نشنوی از هیچ شکر گو چون مدح من تو نشنوی از هیچ مدح خوان
💡 فتاده آتش خواب اندر این نیستانها تو آمده که حدیث لب چو شکر گو
💡 چو دیدی چنین ازخدا شکر گو مکن کوتهی یکدم از شکر او
💡 چون عشق بت ز کعبه به دیرم حواله کرد تسبیح شکر گو شد و ناقوس ناله کرد