لغت نامه دهخدا
روشن رایی. [ رَ / رُو ش َ ] ( حامص مرکب ) صفت روشن رای. داشتن تدبیر درست و فکر صائب: چه بود از دولت و نعمت و خرد و روشن رایی که این مهتر نیافت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 611 ).
روشن رایی. [ رَ / رُو ش َ ] ( حامص مرکب ) صفت روشن رای. داشتن تدبیر درست و فکر صائب: چه بود از دولت و نعمت و خرد و روشن رایی که این مهتر نیافت. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 611 ).
صفت روشن رای. داشتن تدبیر درست
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خلوت من شود از پرتو رویش روشن گر مددگار شود همت روشن رایی
💡 تا دل از زنگ هوی پاک نگردد هرگز نتوان گفت که: چون آینه روشن رایی
💡 دل روشن ز غم روی زمین فارغ نیست زردی چهره خورشید ز روشن رایی است
💡 تیره شد مهر و مه از جلوهٔ روی تو مگر حلقه در گوش مهین خواجهٔ روشن رایی
💡 دوش پروانه چنین گفت به پیرامن شمع سوزم اندر طلب صحبت روشن رایی