لغت نامه دهخدا
خود خوردن. [ خوَدْ / خُدْ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) غم خوردن بدون آنکه بکس گوید تا تسکین یابد. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خود خوردن. [ خوَدْ / خُدْ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) غم خوردن بدون آنکه بکس گوید تا تسکین یابد. ( یادداشت بخط مؤلف ).
غم خوردن بدون آنکه بکس گوید تا تسکین یابد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برگ سبزی نیست گردون را که زهرآلود نیست روزی بی منت این خوان، دل خود خوردن است
💡 گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفتهاند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین به خدمت بستن.
💡 دشمنی با سرکشان کردن سر خود خوردن است زیر دست شعله سازد صف کشی خاشاک را
💡 خون خود خوردن به از نان خوردنست از خوان دون خون خور و دون را نباید آشنای خوان شدن
💡 غم افتاده خود خوردن از آزادگی است بر سر سایه خود لرزد اگر بید بیجاست!
💡 آه پنهانی خود خوردن که خسرو راست زان بت بوالعجب تر زین فرو بردن که یارد خنجری را