لغت نامه دهخدا
سرسایه. [ س َ ی َ / ی ِ ] ( اِ مرکب ) سایه سر:
فوق فلک و عرش بود پایه دیگر
این سایه کشد رخت به سرسایه ٔدیگر.محسن تأثیر ( از آنندراج ).چو خامه سرخط آزادگی کسی دارد
که پاشکسته سرسایه نهال خوداست.محسن تأثیر( از بهار عجم ).
سرسایه. [ س َ ی َ / ی ِ ] ( اِ مرکب ) سایه سر:
فوق فلک و عرش بود پایه دیگر
این سایه کشد رخت به سرسایه ٔدیگر.محسن تأثیر ( از آنندراج ).چو خامه سرخط آزادگی کسی دارد
که پاشکسته سرسایه نهال خوداست.محسن تأثیر( از بهار عجم ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی
💡 نه دود بر سر آتش بود که از گرما فکنده است به سر سایه آتش سوزان
💡 وگر بینوایند وبی مایه اند به سر سایه شان شو که همسایه اند
💡 غم همسایه خود خور که از آزادگیست بر سر سایه خود بید صفت لرزیدن
💡 دوش آمد به وثاق من و ننشسته بخاست مرغگفتی ز هوا بر سر سایه فکناست
💡 خط شبرنگ گل روی تو را بنده شوم از سر سایه خورشید پناهت گردم