لغت نامه دهخدا
بیزش. [ زِ ] ( اِمص ) اسم از بیختن. حاصل مصدر از بیختن. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به بیختن شود.
بیزش. [ زِ ] ( اِمص ) اسم از بیختن. حاصل مصدر از بیختن. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به بیختن شود.
اسم از بیختن. حاصل مصدر از بیختن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برق تیغ خون ریزش بر سران عالم زد شعلۀ شرر بیزش بر روان اعظم زد
💡 خاک بیزش گفت آن زین یافتم آن چنان گنجی نهان زین یافتم
💡 شب عید است و هر کس با عزیزش کند بازی به زلف مشک بیزش
💡 چو دختر دید موی مشک بیزش گل تر کرده از لبخشک خیزش
💡 مسیحا خورده رشک آرد بیزش خضر در آرزوی آب ریزش
💡 شده گرم از نسیم مشک بیزش دماغ نرگس بیمار خیزش