لغت نامه دهخدا
بی گهی. [ گ َ ] ( حامص مرکب ) ( از: بی + گه + ی ) نابموقع. نه بوقت خود. بی وقت. ( یادداشت مؤلف ). || ( حامص مرکب ) نابموقعی:
بدین بیگهی از کجا خاستی
چنین تاختن را بیاراستی ؟فردوسی.
بی گهی. [ گ َ ] ( حامص مرکب ) ( از: بی + گه + ی ) نابموقع. نه بوقت خود. بی وقت. ( یادداشت مؤلف ). || ( حامص مرکب ) نابموقعی:
بدین بیگهی از کجا خاستی
چنین تاختن را بیاراستی ؟فردوسی.
نابموقع. نه بوقت خود. بی وقت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به کشت بی گهی مانی که در تو نبینم دانه جز کاه و سپاره