بی نمازی

لغت نامه دهخدا

بی نمازی. [ ن َ ] ( حامص مرکب ) حالت بی نماز. نماز نگزاردن. ترک صلوة. || کنایه از حیض آمدن زنان باشد. ( برهان ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( غیاث ) ( سروری ) ( رشیدی ). حیض و دشتان. ( ناظم الاطباء ). عادت ماهانه زن. ( فرهنگ عامیانه جمالزاده ). قاعدگی زن. عادت. ( فرهنگ فارسی معین ). حال حیض. مقابل پاکی. ناپاکی. مقابل طُهْر. حیضة. محیض. ( یادداشت مؤلف ):
ز مردی تو چنان شرم داشتند سباع
که شرزه دید چو خرگوش بی نمازی زن.شرف شفروه.دیشب که دختر رز بی پرده جلوه گر نشد
نزدیک ما نیامداز دست بی نمازی.طغرا.اکبار؛ بی نمازی شدن زن. ( منتهی الارب ). قرء؛ بی نمازی. ( ترجمان القرآن ).
- کهنه بی نمازی؛ لته حیض. فرامه. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ عمید

۱. نماز نخواندن.
۲. [عامیانه، مجاز] حالت حائض شدن زن.

جمله سازی با بی نمازی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز بی نمازی، روی نشسته اش ماند به پشت گربه که هرگز نمی رسد به زمین

💡 بی نمازی بود که در رهِ عشق التفاتش به کفر و دین باشد

پیش تخته یعنی چه؟
پیش تخته یعنی چه؟
قرین رحمت یعنی چه؟
قرین رحمت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز