لغت نامه دهخدا
بی نقاب. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + نقاب ) بی حجاب. بی برقع. بی روبند:
چون روی تو بی نقاب گردد
آفاق جمال برنتابد.خاقانی.چو دیدند روئی چنان بی نقاب.نظامی.و رجوع به نقاب شود.
بی نقاب. [ ن ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + نقاب ) بی حجاب. بی برقع. بی روبند:
چون روی تو بی نقاب گردد
آفاق جمال برنتابد.خاقانی.چو دیدند روئی چنان بی نقاب.نظامی.و رجوع به نقاب شود.
بی حجاب ٠ بی برقع ٠ بی روبند ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر چه چهره بود بی نقاب روشنتر شود عذار بتان از حجاب روشنتر
💡 در بر من هر چه هست مغز بود پوست کو باید افکند پوست دوست شود بی نقاب
💡 ببین که رنگ عذار و طراوت گل رویش چگونه تابش خورشید بی نقاب گرفته
💡 بیا که ساقی ما بی نقاب جلوه نمود ببین در آینه ی جام چهره ی مقصود
💡 در گلستانی که رخسار تو گردد بی نقاب رنگ نتواند گرفتن خویش را بر روی گل
💡 با او نشست بکر سخن بی نقاب از آنک زیر نقاب نه فلک او بود محرمش