لغت نامه دهخدا
بندیخانه. [ ب َ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) زندان که ترجمه سجن است. ( آنندراج ). زندان. بندخانه. ( فرهنگ فارسی معین ):
ز بندیخانه چشمم که جسته
که زنجیرش سراپا رنگ بسته.محمدقلی سلیم ( از آنندراج ).
بندیخانه. [ ب َ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) زندان که ترجمه سجن است. ( آنندراج ). زندان. بندخانه. ( فرهنگ فارسی معین ):
ز بندیخانه چشمم که جسته
که زنجیرش سراپا رنگ بسته.محمدقلی سلیم ( از آنندراج ).
( ~. نِ ) (اِمر. ) زندان، بندخانه.
جای اسیران و بندیان.
زندان، جای اسیران وبندیان
( اسم ) زندان بند خانه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ترا بر یکدگر تا نشکند دوران سنگین دل ز بندیخانه نی چون شکر بیرون نمی آیی
💡 این واژه در فرهنگ عمید به معنای بندیخانه، محبس خانه و قیدخانه، جایی که محکومان و تبهکاران را در آنجا نگهداری میکنند و محبس است.
💡 ز فرش بوریا گردید خواب تلخ من شیرین ز بندیخانه نی صاف می آید شکر بیرون