لغت نامه دهخدا
بندخانه. [ ب َ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) زندان که ترجمه سجن است. ( آنندراج ). بندی خانه. زندان. محبس. ( فرهنگ فارسی معین ) ( از ناظم الاطباء ):
وحشی نداشت پای گریز از کمند عشق
او را به بندخانه هجران گذاشتیم.صائب ( از آنندراج ).
بندخانه. [ ب َ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) زندان که ترجمه سجن است. ( آنندراج ). بندی خانه. زندان. محبس. ( فرهنگ فارسی معین ) ( از ناظم الاطباء ):
وحشی نداشت پای گریز از کمند عشق
او را به بندخانه هجران گذاشتیم.صائب ( از آنندراج ).
زندان.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زنجیر بندخانه تقدیر محکم است چون مور از میان کمر حرص وا کند
💡 ز نامداری خود در حصار گردونم ز بندخانه نگردد خلاص نقش نگین
💡 ز بندخانه شرم و حجاب بیرون آی که بست از عرق شرم زنگ، قفل جبین
💡 چو بشنید این عامر از پیشگاه سوی بندخانه در آمد ز راه