ذوابه

لغت نامه دهخدا

( ذوابة ) ذوابة. [ ذُ ب َ ] ( ع اِ ) ناصیه یا منبت موی بر ناصیه. پیشانی یا رستنگاه موی بر پیشانی. || موی بالای پیشانی اسب. || گیسو. ( دهار ). یک لاغ گیسو. گیسوی بافته شده. ضفیرة. عقیصة. || علاقه دسته شمشیر. منگوله. ریشه. || علاقه شمشیر. || پاره پوست آویزان از مؤخر پالان و کفش و جز آن. || شریف و اعلای هر چیزی: یقال ذوابةالعزّ و الشرف. و یقال هؤلاء ذوابة قومهم؛ای اشرافهم. || ارجمندی. ( منتهی الارب ).
- ذوابةالنعل؛ گیسوی کفش.
- ذو ذوابة؛ ستاره دنباله دار. ج، ذوائب.

فرهنگ فارسی

ناصیه یا منبت موی بر ناصیه.

جمله سازی با ذوابه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز آب زر، ذوابه بر کشیده چو دیبای کبود زر کشیده

💡 از آب مهر، چهره خورشید را بشوی وز دود کین، ذوابه شب را خضاب ده

💡 مشک ذوابه ایشان بر نافه ختن بخندد و نسیم جیب و آستین ایشان بر عود و عنبر بچربد، از عناب مخضوب ایشان هزار دل در خضاب خون و بر نرگس فتان ایشان هزار جان مفتون، ابرار در عشق ایشان زنار برمیان بسته و اخیار بر مهر ایشان مهار گسسته

💡 تابه از آفتابه نشناسند شکل چرخ از ذوابه نشناسند

💡 نزدیک خاص و عام بقدر و بمرتبت تو چون ذوابه ای و عدوی تو چون ذنب

💡 سنان نیزهٔ خونخوار شه درون غبار چو ذو ذوابه درخشنده در شب دیجور

میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
گرایش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز