لغت نامه دهخدا
برقاعده. [ ب َ ع ِ دَ / دِ ] ( ق مرکب ) قاعدةً. برحساب. موافق قاعده و قانون. ( ناظم الاطباء ): کار وی را بصلح یا بجنگ برقاعده راست بداریم. ( تاریخ بیهقی ).
برقاعده. [ ب َ ع ِ دَ / دِ ] ( ق مرکب ) قاعدةً. برحساب. موافق قاعده و قانون. ( ناظم الاطباء ): کار وی را بصلح یا بجنگ برقاعده راست بداریم. ( تاریخ بیهقی ).
برحساب موافق قاعده و قانون.
💡 وقت آنست که شوریده سری پیشه کنم باز بر قاعده بیخواب و خوری پیشه کنم
💡 و زبان طاعنان در حق او همچنان دراز که بر قاعده اوّل است و زهد و طاعتش نامعوّل.
💡 آه که فرصت همه بر باد رفت عمر نه بر قاعده ی داد رفت
💡 بر قاعده مجنون سرفتنه غوغا شو کاین عشق همیگوید کز عقل تبرا کن
💡 من گفتم و رفتم و گر این گفته گناه است بگذر تو که بر قاعده سین بلال است
💡 ناخردمند که بر قاعده طبع رود همه آداب وی افتد ز ره صدق و صواب