بدرنگ
مترادفها
بیدرنگ، فوری، سریع، بیتاخیر
متضادها
خوشرنگ، زیبا
لغت نامه دهخدا
بدرنگ. [ ب َ رَ ] ( ص مرکب ) چیزی که رنگ و جنسش خوش نباشد. ( ناظم الاطباء ). زشت رنگ. ( آنندراج ). که لونی نامطبوع دارد. ( یادداشت مؤلف ): پس بیکبار بگشاید و بسیاری خون بدرنگ برآید. ( ذخیره خوارزمشاهی ).
چون مزاج آدمی گِل خوار شد
زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد.مولوی.
فرهنگ فارسی
چیزی که رنگ و جنسش خوش نباشد زشت رنگ.
جمله سازی با بدرنگ
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 کار سره و نیکو بدرنگ برآید هرگز بنکویی نرسد مرد سبکسار
💡 حقا که هر دو منتظر امر او شوند تا خود کرا دهد بدرنگ و شتاب خط
💡 «ماکِثِینَ فِیهِ أَبَداً (۳)» و ایشان در آن بدرنگ جاودان.
💡 بخت بدرنگ من امروز گم است یارب این رنگ سواد از چه خم است
💡 چون مزاج آدمی گلخوار شد زرد و بدرنگ و سقیم و خوار شد