لغت نامه دهخدا
گره گشایی کردن. [ گ ِ رِه ْ گ ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) گره باز کردن. مجازاً مشکلی را آسان کردن:
بهوش باش دلی را به سهو نخراشی
به ناخنی که توانی گره گشایی کرد.صائب.
گره گشایی کردن. [ گ ِ رِه ْ گ ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) گره باز کردن. مجازاً مشکلی را آسان کردن:
بهوش باش دلی را به سهو نخراشی
به ناخنی که توانی گره گشایی کرد.صائب.
( مصدر ) ۱ - باز کردن گره. ۲ - آسان کردن کار کسیمشکل گشایی کردن: بهوش باش دلی را بسهو ( بقهر ) نخراشی بناخنی که توانی گره گشایی کرد. ( صائب )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بگشا گره ز کارم کاندر جهان نیاید جز عقده های زلفت از کَس گره گشایی
💡 جنبش مشروطه خواهی ایران در واقع تلاش جمعی گروههای مختلف سیاسی و قومی ایران برای دستیابی به یک آینده درخشان بود. زیرا زمانی که اروپاییان در آغاز قرن بیستم به سرعت پلههای ترقی، توسعه و پیشرفت را طی میکردند، مشروطه طلبان ایران دنبال راهی برای جبران عقب ماندگی ایرانیان و گره گشایی از معضل انحطاط جامعه ایران بودند.
💡 میگفت ای خدایا ما را به شهر او بر تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی
💡 ساختارِ طرح شامل شروع، ناپایداری، گسترش، تعلیق، نقطه اوج، گره گشایی، پایان است.