لغت نامه دهخدا
کیوان خدیو. [ ک َی ْ/ ک ِی ْ خ ِ / خ َوْ ] ( اِخ ) پادشاه کیوان. خداوندگار کیوان. کنایه از خدای بزرگ و بلندمرتبه:
رخان سیاوش چو خون شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت بادل که از کار دیو
مرا دور داراد کیوان خدیو.فردوسی.
کیوان خدیو. [ ک َی ْ/ ک ِی ْ خ ِ / خ َوْ ] ( اِخ ) پادشاه کیوان. خداوندگار کیوان. کنایه از خدای بزرگ و بلندمرتبه:
رخان سیاوش چو خون شد ز شرم
بیاراست مژگان به خوناب گرم
چنین گفت بادل که از کار دیو
مرا دور داراد کیوان خدیو.فردوسی.
پادشاه کیوان. خداوند گار کیوان. کنایه از خدای بزرگ و بلند مرتبه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خدیو کشور جم حکمران ملک عجم کزو به ذروهٔ کیوان رسیده ایوانم
💡 جهان کیوان خدیو عدل و انصاف اطاعت سنج امرش قاف تا قاف
💡 ز فّرِ مدح کیوان فر خدیوی که امرش را قضا بنهاده گردن
💡 ای خدیوی که به تکلیف و ارادت تقدیر طوق فرمان تو در گردن کیوان آورد