لغت نامه دهخدا
چوب زن. [ زَ ] ( نف مرکب ) چوب زننده. ضربه واردکننده با چوب:
که تابر ما زمانه چوب زن بود
فلک چوبک زن چوبینه تن بود.نظامی. || فراش:
قیصر شرابدارت و چیپال چوبزن
خاقان رکابدارت وفغفور پرده دار.منوچهری.
چوب زن. [ زَ ] ( نف مرکب ) چوب زننده. ضربه واردکننده با چوب:
که تابر ما زمانه چوب زن بود
فلک چوبک زن چوبینه تن بود.نظامی. || فراش:
قیصر شرابدارت و چیپال چوبزن
خاقان رکابدارت وفغفور پرده دار.منوچهری.
آن که با چوب به کسی یا چیزی بزند، چوب زننده.
چوب زننده ٠ یا فراش ٠
💡 راست چون چوب تر از دیده سری اندر آب سر دیگر ز دل اندر سر آتش دارم
💡 سجده کردم درگهش را، چوب بر فرقم شکست جرم کس نبود که دارد آن عبادت این ثواب
💡 خصم انگشت چرا بر سخن من ننهد؟ بر سر چوب بود حس بصر، اعمی را
💡 عاشق بیچاره را کردند اسیر در میان چوب و سنگ و دار و گیر
💡 کاسه باز امرد چنین کرده به شهر آئین خود رفته گرداند به هر جا کاسه چوبین خود