چاره دان

لغت نامه دهخدا

چاره دان. [ رَ / رِ] ( نف مرکب ) داننده چاره. چاره ساز. صاحب تدبیر. و رجوع به چاره ساز شود. || داننده علاج دردها. معالج. آنکه علاج و درمان دردها داند:
تو هرچ اندرین کار دانی بگوی
که تو چاره دانی و من چاره جوی.دقیقی.بسا چاره دان کاو بسختی بمرد
که بیچاره گوی سلامت ببرد.سعدی ( بوستان ).و رجوع به چاره ساز و چاره گر شود.

فرهنگ عمید

دانندۀ راه چاره و علاج، آن که راه علاج دردی یا اصلاح امری را بداند، چارهشناس: بسا چاره دانا به سختی بمرد / که بیچاره گوی سلامت ببرد (سعدی۱: ۱۴۰ ).

فرهنگ فارسی

دانند. چاره چاره ساز. صاحب تدبیر. یا دانند. علاج دردها. معالج.

جمله سازی با چاره دان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تو مردی بزرگی و زور آزمای بسی چاره دانی و نیرنگ و رای

💡 چارهٔ درد من بیچاره کن راز من تو باز دان و چاره کن

💡 توگر چاره‌جویی دانی اکنون بساز هم از پاک یزدان نه‌ای بی‌نیاز

💡 آنکه زو چاره نیست یارش دان وآنکه نه یارِ تست بارش دان

💡 چو دانی که از مرگ خود چاره نیست ز پیری بتر نیز پتیاره نیست

بی آزار یعنی چه؟
بی آزار یعنی چه؟
نهل یعنی چه؟
نهل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز