لغت نامه دهخدا
پیل فکن. [ ف ِ ک َ ] ( نف مرکب ) که فیل افکند. که فیل را تواند برتافتن از نیرومندی. که با پیل برآیدو او را پست کند از بس زورمندی و قدرت:
شیربچه گر بزخم مور اجل رفت
پیل فکن شیر مرغزار بماناد.خاقانی.
پیل فکن. [ ف ِ ک َ ] ( نف مرکب ) که فیل افکند. که فیل را تواند برتافتن از نیرومندی. که با پیل برآیدو او را پست کند از بس زورمندی و قدرت:
شیربچه گر بزخم مور اجل رفت
پیل فکن شیر مرغزار بماناد.خاقانی.
( صفت ) پیل افکن: شیر بچه گر بزخم موراجل رفت پیل فکن شیر مرغزار بماناد. ( خاقانی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به گرز اندر آمد گو که فکن بزد گرز بر شانه پیل تن