لغت نامه دهخدا
نامبردار شدن. [ ب ُ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) معروف و مشهور شدن. سرشناس گشتن. سروری و سالاری یافتن:
نبیره، پسر داشتم لشکری
شده نامبردار هر کشوری.فردوسی.و رجوع به نامبردار شود.
نامبردار شدن. [ ب ُ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) معروف و مشهور شدن. سرشناس گشتن. سروری و سالاری یافتن:
نبیره، پسر داشتم لشکری
شده نامبردار هر کشوری.فردوسی.و رجوع به نامبردار شود.
(مصدر ) مشهورشدن معروف گشتن.
💡 منظور از يومنون بالجبت و الطاغوت عبارت از سجده و خاكسار شدن كعب در برابر اين دوبت است كه به جبت طاغوت نامبردار بودند.