لغت نامه دهخدا
مغزریز. [ م َ ] ( نف مرکب ) مغزپاش. پریشان کننده مغز. متلاشی کننده مغز:
فرق بر و سینه سوز و دیده دوز و مغزریز
دُربار و مشکسای و زردچهر و سرخ رنگ.منوچهری.
مغزریز. [ م َ ] ( نف مرکب ) مغزپاش. پریشان کننده مغز. متلاشی کننده مغز:
فرق بر و سینه سوز و دیده دوز و مغزریز
دُربار و مشکسای و زردچهر و سرخ رنگ.منوچهری.
مغز پاش پریشان کننده مغز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این سوز طبیعی نگدازد نفسم را صد شعله بیفشار و به مغز شررم ریز
💡 چنان باشد سخن در مغز جاهل چو در ریزی به خم گوز ارزن
💡 مغز خورشید از شمیم عشق باشد عطسه ریز تا بر این اخگر ز لخت دل کباب افکنده ایم