ماجرای تولد حضرت موسی(ع) از مهمترین و پرمعناترین روایتهای قرآنی و تاریخی در سنت اسلامی است که با جلوهای آشکار از لطف و امداد الهی همراه شده است. در زمان تولد ایشان، فرعون به سبب پیشگویی درباره ظهور پسری از بنیاسرائیل که سلطنت او را نابود خواهد کرد، فرمان قتل نوزادان پسر را صادر کرده بود. از این رو، مادر حضرت موسی(ع) با نگرانی فراوان دوران بارداری و لحظه ولادت فرزند خود را در پنهانی سپری کرد. به اراده خداوند، آثار بارداری او چندان آشکار نشد تا مأموران فرعون از این تولد آگاه نگردند. پس از تولد، نور و جلال خاصی از چهره نوزاد نمایان شد و دل اطرافیان را مجذوب ساخت. هنگامی که خطر نزدیکتر شد، خداوند به مادر موسی الهام کرد که فرزندش را در صندوقچهای قرار داده و به رود نیل بسپارد. این اقدام در ظاهر بسیار دشوار و هراسانگیز بود، اما نشانهای از اعتماد کامل به وعده الهی به شمار میرفت. صندوقچه بر آب روان شد و به کاخ فرعون رسید، جایی که همسر فرعون او را یافت و با محبت از وی نگهداری کرد. بدینگونه، کودکی که فرعون در پی نابودی او بود، در همان خانه فرعون پرورش یافت. این روایت نمادی روشن از قدرت الهی در حفظ برگزیدگان خویش و ناکامی تدبیر ستمگران است. در مجموع، ماجرای تولد حضرت موسی(ع) بیانگر نجات معجزهآسای او از فرمان قتل فرعون و آغاز رسالتی بزرگ به اراده خداوند است.
ماجرای تولد حضرت موسی
دانشنامه اسلامی
[ویکی فقه] در بدو تولد حضرت موسی (علیه السلام) مادر ایشان برای نجات فرزند از چنگال فرعون به اذن الهی او را در صندوقچه ای به رود نیل افکند که با معجزه از سوی خداوند متعال نجات پیداکرد.
هنگام ولادت موسی (علیه السّلام) هرچه نزدیکتر می شد، مادر موسی (علیه السّلام) نگرانتر می گردید، و همواره در این فکر بود که چگونه پسرش را از دست جلّادان فرعون حفظ کند. امداد و لطف الهی موجب شد که آثار حمل در یوکابد مادر موسی (علیه السّلام) چندان آشکار نباشد، از سوی دیگر یوکابد با قابله ای دوست بود، و آن قابله به خاطر دوستی، حمل مادر موسی (علیه السّلام) را گزارش نمی داد.
محبت قابله
لحظات تولّد موسی (علیه السّلام) فرا رسید، مادر موسی (علیه السّلام) به دنبال دوستِ قابله اش فرستاد و از او استمداد نمود، قابله آمد و مادر موسی (علیه السّلام) را یاری نمود، موسی (علیه السّلام) در مخفیگاه دور از دید مردم متولد شد، در این هنگام نور مخصوصی از چهره موسی درخشید که بدن قابله به لرزه افتاد، همان دم محبّت موسی در قلب قابله جای گرفت، قابله به مادر موسی گفت: «من تصمیم گرفته بودم تولّد موسی (علیه السّلام) را به ماموران خبر دهم (و جایزه ام را بگیرم) ولی محبّت این نوزاد به قدری بر قلبم چیره شد که حتی حاضر نیستم مویی از او کم شود.»
تنور آتش
قابله از خانه مادر موسی (علیه السّلام) بیرون آمد، بعضی از جاسوسان حکومت، او را دیدند، تصمیم گرفتند به خانه مادر موسی وارد گردند، خواهر موسی (در مورد نام خواهر موسی (علیه السّلام)، دو قول است، بعضی گفته اند نام او مریم بود، و به گفته بعضی نام او کلثمه بود ماجرا را به یوکابد گفت؛ یوکابد دستپاچه شد که چه کند، در این میان از شدّت وحشت، هوش از سرش رفته بود، نوزاد را به پارچه ای پیچید و به تنور انداخت. مامورین وارد خانه شدند و در آنجا جز تنور آتش ندیدند، تحقیقات از مادر موسی (علیه السّلام) شروع شد، به او گفتند: «قابله در اینجا چه می کرد؟» یوکابد گفت: «او دوست من است و به عنوان دیدار به اینجا آمده بود.» مامورین مایوس شده و از خانه خارج شدند.مادر هنگامی که حال عادی خود را بازیافت به دخترش گفت: «نوزاد کجاست؟» دختر گفت: اطلاع ندارم. در این لحظه صدای گریه نوزاد از درون تنور بلند شد، مادر به سوی تنور رفت و دید خداوند آتش را برای موسی خنک و گوارا کرده است، نوزادش را با کمال سلامتی از درون تنور بیرون آورد.
امدادهای غیبی
...