فریاد جو
مترادفها
فریادزن، دادزن
لغت نامه دهخدا
فریادجو. [ ف َرْ ] ( نف مرکب ) آنکه چاره میجوید و دادرس میخواهد. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
آن که چاره می جوید و دادرس می خواهد.
جمله سازی با فریاد جو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در گوش کسانی که به عشقند آزاد / هر لحظه ز بیستون رسد این فریاد
💡 او در سال ۱۳۸۵ در سریال بیصدا فریاد کن، ساخته مهدی فخیمزاده که از شبکه ۲ صدا و سیما روی آنتن رفت، اولین تجربه حضور حرفهای خودش را رقم زد.
💡 لب دامان او گر یک نفس از دست بگذارم چو نی از بند هر انگشت من فریاد برخیزد
💡 آروی که حسابی شوکه شده بود در حالیکه همینطور فریاد میزد دستهایم کجاست از اونجا با سرعت زیادی رفت.
💡 نبود عجب ز کثرت اگر نالم این چنین از کثرتست سیل که فریاد میکند
💡 فریاد من همیشه از این ایر کافر است ایر است و با عذاب است و سنگر است
💡 در میان جمعیت که برای اعتراض به قوانین جدید جمع شده بودند، یک فریاد جو با صدای بلند از نابرابریهای موجود میگفت.
💡 او همواره در جامعه به عنوان یک فریاد جو شناخته میشد که همیشه از مظلومان دفاع کرده و علیه ظالمان میستاید.
💡 آن فریاد جو با شعارهای پرشور خود، توانست توجه رسانههای مختلف را به مشکلات اصلی و اساسی مردم در آن منطقه جلب کند.