لغت نامه دهخدا
طپانچه خوری. [ طَ چ َ / چ ِ خوَ / خ ُ ] ( حامص مرکب ) طپانچه خوردن:
چو از نان طبلی تهی شد تنم
چو طبل از طپانچه خوری نشکنم.نظامی.
طپانچه خوری. [ طَ چ َ / چ ِ خوَ / خ ُ ] ( حامص مرکب ) طپانچه خوردن:
چو از نان طبلی تهی شد تنم
چو طبل از طپانچه خوری نشکنم.نظامی.
عمل طپانچه خوردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وگفت: مردی یک چشم رادیدم در طواف که میگفت: اعوذبک منک پناه میجویم از تو بتو گفتند این چه دعا است گفت: روزی نظری کردم به یکی که در نظرم خوش آمد طپانچه از هوادرآمد و برین یک چشم من زد که بدو نگریسته بودم آوازی شنیدم که نگرستنی طپانچهٔ اگر زیادت دیدی زیادت کردیمی و اگر نگری خوری.