دبدبه زن
مترادفها
خودنما
متضادها
متواضع، خاکسار
لغت نامه دهخدا
دبدبه زن. [ دَ دَ ب َ / ب ِ زَ ] ( نف مرکب ) طبل زن. نقاره زن. دهل زن. طبلک زن: سلطان را بر این حریص کرده اند که آنچه برادرش داده است به صلت لشکر را و احرار و شعرا را تا بوقی و دبدبه زن را و مسخره را باید پس ستد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 59 ). هیچ مذکور و شاگردپیشه و وضیع و شریف و سپاهدار و پرده دار و بوقی و دبدبه زن نماند که نه صلت سالار بکتغدی بدو برسید. ( تاریخ بیهقی ص 535 ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) آنکه دبدبه نوازد.
جمله سازی با دبدبه زن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر روی و قفای مه سیلی زده حسن او بر دبدبه قارون تسخر زده مسکینش
💡 از هستی هر شی ء عجبم می آید از دبدبه ای که شد فلانی واصل
💡 این دشت از عربستان سعودی به سمت شمال ۲۰ کیلومتر امتداد دارد و وارد کویت میشود. مساحت دشت دبدبه حدود ۳۰ هزار کیلومتر مربع است.
💡 الهی دبدبه سوار ستمکار نفس را که کوکبه غرور و نخوتست بر ما مگمار و دبه که پیوسته نفس را بجوش آرد و آتش حرص و حسد را بخروش بر سرما مگذار زبان ما را از آنچه زیان است خاموش کن و خیالات رنگارنگ باطل راز دل فراموش تا جز ذکر تو بر زبان نیاریم و جز فکر تو در دل نگذاریم.
💡 دبدبه ای می زنند بر سر بازار عشق هم سر جان می دهند کیست خریدار عشق
💡 طایفههای کوچنشین در فصل زمستان برای چرای حیوانات خود در آنجا زندگی میکنند. دبدبه نامی است که بادیهنشینان به این دشت دادهاند و برگرفته از صدایی است که از نعلینهای آنها بر زمین سخت این دشت شنیده میشود.