لغت نامه دهخدا
حاجی حاجی. ( اِ مرکب ) پرستو. رجوع به پرستو شود.
حاجی حاجی. ( اِ مرکب ) پرستو. رجوع به پرستو شود.
پرستو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در سال ۱۳۷۱ حاجیزاده به دعوت معصومه سیحون برای برگزاری نمایشگاه به ایران برگشت و در گالری سیحون نمایشگاه گذاشت.
💡 موتور حاجی محمودنارویی روستایی در دهستان نصرتآباد بخش نصرتآباد شهرستان زاهدان استان سیستان و بلوچستان ایران است.
💡 درگز (حاجیآباد)، روستایی از توابع بخش احمدی شهرستان حاجیآباد در استان هرمزگان ایران است.
💡 روستای شهید پرور حاجی بلخان دو شهید از جنگ هشت سال دفاع مقدس را به جا گذاشته است.
💡 حاجی خدر، روستایی از توابع بخش سامن، شهرستان ملایر در استان همدان ایران است.
💡 ما را هوس زلف تو در کوی نو انداخت حاجی ز پی حلقه قدم در حرم آورد