لغت نامه دهخدا
جبین زار. [ ج َ ] ( اِ مرکب ) آنجا که بسیار جبین بر زمین رسد. بمجاز سجده گاه:
بخاک خفته دام تواضع خلقم
چو سجده ای که فتد راه بر جبین زارش.بیدل ( از بهار عجم ).
جبین زار. [ ج َ ] ( اِ مرکب ) آنجا که بسیار جبین بر زمین رسد. بمجاز سجده گاه:
بخاک خفته دام تواضع خلقم
چو سجده ای که فتد راه بر جبین زارش.بیدل ( از بهار عجم ).
آنجا که بسیار جبین بر زمین رسد بمجاز سجده گاه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نگین داد و دگر در زاری افتا د نشان جست و جوی مه جبین داد
💡 زاریم از حد گذشتست و ز حال زار من گوییا دارد فراغت آن نگار مه جبین