جان بر میان بس

لغت نامه دهخدا

جان بر میان بستن. [ ب َ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از آماده شدن برای کاری. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). دامن بر کمرزدن برای انجام کار. تا پای جان حاضر به انجام کاری بودن: و اندر آن رأی خواست از وی و دیگراعیان از بهر ما جان را برمیان بست. ( تاریخ بیهقی ص 84 ). دایه مهربانتر از مادر بودم و جان بر میان بربستم. ( تاریخ بیهقی ). پدر ما خواست ولیعهدی وی را باشد... از بهر ما جان را برمیان بست. ( تاریخ بیهقی ).
جان ببستم بمیان شمعصفت از سر شوق
تا نسوزی ز غم عشق نیابی تو خلاص.حافظ ( از بهار عجم ).کمری برمیان جان بسته
جان کمروار برمیان بسته.یوسفی ( از بهار عجم ).

جمله سازی با جان بر میان بس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تا تن تو ز تاب دل شمع تمام سوخته من چو چراغ نیم جان بر ره باد صرصرم

💡 ای آمده از شوق تو جان بر لب من چون روز قیامت است بی تو شب من

💡 هم به ترک سر بگویم، هم دل از جان بر کنم وآن زمان درد دلم را چاره‌ای نتوان که من،

💡 گرفته جام به دست و نهاده جان بر کف به رزم و بزم تو خوبان قندهار و تتار

💡 گرچه متاع جان بر جانان خطر نداشت جان باز کز جهان دل ازو دوستر نداشت