لغت نامه دهخدا
تازه رای. [ زَ / زِ ] ( ص مرکب ) صاحب فکر نو و تازه. صاحب فکر روشن و خوش:
مهان را همه چشم بر سوفرای
از او گشته شاد و بدو تازه رای.فردوسی.
تازه رای. [ زَ / زِ ] ( ص مرکب ) صاحب فکر نو و تازه. صاحب فکر روشن و خوش:
مهان را همه چشم بر سوفرای
از او گشته شاد و بدو تازه رای.فردوسی.
( صفت )صاحب فکر نودارای اندیش. تازه و روشن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ملک سلطان تازه گشت از رای ملکآرای او چون زمین از ابر و آب و آفتاب اندر بهار
💡 از آنجایی که جنگ تازه به پایان رسیده بود و تعداد زیادی از مردان بریتانیایی جان خود را از دست داده بودند، این تفاوت سن رایدهندگان به حکومت اطمینان میداد که مردان هیچ وقت گروه اقلیت رایدهنده نخواهند بود.
💡 وگر شاه ازین رسم و اندازه بود که رای وی از جادوی تازه بود