لغت نامه دهخدا
بی مزه گوی. [ م َ زَ / زِ / م َزْ زَ / زِ ] ( نف مرکب ) که سخن نامطبوع و ناخوش آیند گوید. مُبْرِم. ( منتهی الارب ).
بی مزه گوی. [ م َ زَ / زِ / م َزْ زَ / زِ ] ( نف مرکب ) که سخن نامطبوع و ناخوش آیند گوید. مُبْرِم. ( منتهی الارب ).
که سخن نامطبوع و ناخوش آیند گوید. مبرم.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فغان که لذت ازین بزم، رفتگان بردند شراب بی مزه است و کباب بی نمک است
💡 ما قوت جان خوریم و، تو واعظ غذای تن ما را طعام بی مزه سازد، ترا لذیذ!
💡 با تو خوش بود طرب، تا تو ز محفل رفتی جام می بی مزه همچون دهن بیمار است
💡 مایعی است شفاف، بی رنگ و بی مزه با بوی کم رنگ میوه ای غالباً قهوه ای.
💡 عجب که بی مزه باشد سخن نزاری را که از هلاهل زهر است بی خبر دهنم