لغت نامه دهخدا
بدمعاشی. [ ب َ م َ ] ( حامص مرکب ) بدگذرانی و بدوضعی. || شرارت و فسق و فجور. ( ناظم الاطباء ).
بدمعاشی. [ ب َ م َ ] ( حامص مرکب ) بدگذرانی و بدوضعی. || شرارت و فسق و فجور. ( ناظم الاطباء ).
عمل بد معاش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صحت و وجه معاشی و ز کس بیمی نه اینسعادت بس اگر زانکه مدامت باشد
💡 چو مردان با معاد خویش رفتند تو سر پوشیده در بند معاشی
💡 معاشی بمن ز آسیای زبر بلا زحمت کیل و من میرسد
💡 چوگوید آینهام شکر خوش معاشی حیرت زجلوه باجگرفتم به بیتلاشی حیرت
💡 ابراهیم خوّاص گوید طلب معاش حلال همی کردم، ماهی میگرفتم، روزی ماهیی اندر دام افتاد، برآوردم و دام اندر آب افکندم یکی دیگر درافتاد آن نیز برآوردم و دام دیگر باره در آب افکندم گفت هاتفی آواز داد که معاشی دیگر یابی که دیگری را از ذکر ما باز نداری، دلم بشکست و دست از آن بداشتم.
💡 خوشا بحالت که مایة و معاشی از حلال داری و هم انتعاشی در وصال.