بادستگاه
لغت نامه دهخدا
بادستگاه. [ دَ ] ( ص مرکب ) دارای دستگاه. صاحب جاه و جلال و شکوه. باعظمت:
شنیدند مردم سخنهای شاه
از آن بی هنر مرد بادستگاه.فردوسی.خروشی برآمد ز درگاه شاه
که ای نامداران بادستگاه.فردوسی.بدو گفت کاندر جهان بی گناه
کرا دانی ای مرد با دستگاه ؟فردوسی.رجوع به با شود.
فرهنگ فارسی
صاحب جاه و جلال
جمله سازی با بادستگاه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 امام باقر در تبعيد و زندان (وجود امام باقر(ع ) و روش و حركات او در مدينه، گر چه جنگ گرم و مبارزه علنى بادستگاه طاغوتى هشام بن عبدالملك نبود، ولى همه آن برنامه ها، نشانگر روياروئى جدىامام باقر(ع ) با دستگاه طاغوتى هشام بن عبدالملك (دهمين خليفه اموى ) بود، هشام نتوانستوجود امام باقر(ع ) را تحمل كند، تصميم گرفت آن حضرت را با وضعى اهانت آميز، ازمدينه به شام تبعيد نمايد:)
💡 نبشت اندر آن نامهٔ دادخواه که ای نامهداران بادستگاه
💡 اگر منى مردى را بادستگاه به رحم زنى كه از شوهر خود باردار نمى شود وارد كنند تاباردار شود جايز نيست و حرام است.