لغت نامه دهخدا
اترجه. [ اُ رُج ْ ج َ ] ( معرب، اِ ) واحد اترج. || ( اِخ ) نام جایگاهی. ( مهذب الأسماء ).
اترجه. [ اُ رُج ْ ج َ ] ( معرب، اِ ) واحد اترج. || ( اِخ ) نام جایگاهی. ( مهذب الأسماء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اترجه گفت: نه، خليفه گفت: نه ؟! اشتباه كردى برو هر چه مى خواهى بردار.
💡 مستعين گفت: نكند فكر كرده ايد شما را براى ديدن قلابه و دست خالى برگشتن وحسرت خوردن فرستاده ام ؟! من شما را گسيل داشتم تا هر چه بپسنديد برگيريد و تواى اترجه چيزى برنداشتى ؟
💡 گرفتاری بابک به دست افشین باعث مهر و عناین خلیفه معتصم نسبت به او شده بود و بسیاری نزدیکان خود را از سامرا به پیشواز او فرستاد و او را اکرام بسیار فرمود و تاج زرینی آکنده از زمرد سبز و یاقوت سرخ با دو کمربند گرانبها به او هدیه کرد و دستور داد تا اترجه دختر اشناس سردار بزرگ ترک را با پسر افشین که حسن نام داشت عقد ازدواج ببندند و در مراسم عروسی تکلف بسیار کردند و افشین را شاعران بسیار ستودند.