مرتج

لغت نامه دهخدا

مرتج. [ م َ ت َ] ( معرب، اِ ) مردارسنگ. معرب مرده است، والوجه ضم میمه. ( از منتهی الارب ). مرداسنج. ( متن اللغة ) ( المعرب جوالیقی ص 317 ). مرتک. مردار سنگ. ج، مراتج. ( مهذب الاسماء ). رجوع به مُرتَج و مرداسنگ و مردارسنگ شود.
مرتج. [ م ُ ت َ ] ( ع ص ) در بسته. دری که آن را محکم بسته باشند. ( از اقرب الموارد ). نعت است از ارتاج. رجوع به ارتاج شود. || پر سبزه و گیاه. مکان مرتج و أرض مرتجة؛ کثیرةالنبات. ( از اقرب الموارد ). || عاجز در سخن گفتن. ( ناظم الاطباء ). رجوع به مرتج شود. || مردارسنگ. معرب مرده است. ( از منتهی الارب ). و رجوع به مَرتَج شود.
مرتج. [ م ُ ت َج ج ] ( ع ص )لرزنده. دریای موج زننده. ( آنندراج ). مضطرب. لرزان.خشمناک. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

لرزنده

جمله سازی با مرتج

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 منه تا شود راه تکلیف بسته مهل تا بود باب تعلیم مرتج

چیره یعنی چه؟
چیره یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
کونی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز