قمقم

لغت نامه دهخدا

قمقم. [ ق ِ ق ِ ] ( ع اِ ) غوره خشک. ( منتهی الارب ). غوره خرمای خشک. || پَر. ( اقرب الموارد ).
قمقم. [ ق ُ ق ُ ] ( ع اِ ) سبو. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || حلقوم. ( اقرب الموارد ). نای گلو. ( منتهی الارب ). || ظرف و آوند عطار. ( اقرب الموارد ). کُمکُم. ( منتهی الارب ). || ظرفی است مسین که آب را در آن گرم کنند و آن را محم نامند و مردم شام آن را غلایه خوانند. ( اقرب الموارد از مصباح ). اصمعی گوید این کلمه رومی معرب است، عرب آن را به کار برده ودر اشعار شیوا نیز آمده. ( المعرب جوالیقی ). || در مثل گویند: علی هذا دار القمقم؛ ای الی هذاصار معنی الخیر و این مثل را درباره مردی زنند که به کارها خبیر باشد. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).

جمله سازی با قمقم

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بر مخمور یک ساغر به از صد خانه پرزر بریزم بر تن لاغر از آن باده یکی قمقم

تذو یعنی چه؟
تذو یعنی چه؟
روزنه یعنی چه؟
روزنه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز